حیف

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ی که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدنت توی خواب
حیف با وفای من حیف عشق اعتمادم
حیف اون دسته گلی که به تو توی پاییز دادم
حیف فرصتهای نقرام حیف عمرو دقیقه ام
حیف هرچی به تو گفتم راست راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکهایی که واسه تو ریختم دم سپهیده
حیف احساس طلاییم
حیف این عشق و عقیده
حیف شادی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که اولش کار خودت بود
حیف اونهمه قسما که به اسمت نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود تو عالم رویا
حیف که تو از راه رسیدی دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم حیف ذوقی که نکردم
حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز، حیف واژه خیانت
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفایی که گفتی گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم به تو بالبای خندون
حیف ارزوی دیدار با تو بودن زیر بارون
حیف هر چی که سپردم حیف هرچی که تو نبودی
حیف تکلیفم بیا روشنش کن تو به زودی

تو رفتی و این دل من بی تو تنها مانده است

تو رفتی و این دل من بی تو تنها مانده است
اتشی زین کاروان رفته بر جای مانده است
*****
روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز
منتظر چشمم به بازیهای فردا مانده است
*****
طاقت بار فراغت بیش از اینم مشکل است
همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است
*****
روزها و شبها با خیالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است
*****
شوق دیدار تو بر این دل تسلی می دهد
زین سبب در این مصیبت ها شکیبا مانده است
*****
در میان بحر غمها زورق قلبم شکست
قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است
*****
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگینی زناکامی و غمها مانده است
*****
کاش بودی و میدیدی چه دردی میکشم
ای طبیب این مریضت بی دوا مانده است

عاشق باش!

گفتم : چگونه میتوانم امیدوار باشم در حالی که در بند نا امیدی اسیرم؟
گفتی : عشق شور انگیز ترین امید است، عاشق باش!
گفتم : مرا به هر سو میکشد آرزو های دور و دراز دست نیافتنی.
گفتی : عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش !
گفتم :چون درختی در کویر پوسیده است ریشه ام .
گفتی: حتی درختها با معجزه عشق شکوفه باران میشوند، عاشق باش!
گفتم : زندگی نمیکنم فقط زنده ام.
گفتی: اگر عشق نباشد زندگی زندگی نیست بلکه چیزی است شبیه زندگی، عاشق باش!
گفتم :خوشبختی را در کجا جستجو کنم .در نا کجا اباد؟
گفتی : خوشبختی جایی است که عشق جلوتر انجا منتظر است، عاشق باش!!

هنوزم تنهام بیشتر از پیش

هـیچـکـس هــنگام تـنهایی مـرا یاری نکرد
کوهی از غم داشـتم امـا کسـی کاری نکرد
*****
گـریـه میـکردم شب و روز آهُ اما هیچکس
ایـن حوالی از غـریب خسته دلداری نـکرد
*****
مـرده بـودم من به کـنج خانه ی غـمها ولی
هـیچ چشمی در عزایم تر نشد زاری نکرد
*****
کـرده ام غـمخوار غـم پـروان را مـن ولـی
هیـچکـس هـنگام تـنهایی مـرا یـاری نـکرد

دلم زیر پایت

پایت را بلند كن
چرا باور نداری جسمی زیر كفشهایت ناله میكند
این جسم دل من است
همان چیزی است كه روزی به خودم گفتی عزیزترین است
اما امروز بیرحمانه زیر پایت گذاشتی؟
باشد باز هم سكوت میكنم
مهم اینست كه تو دلت جایگاهش عزیز است پس من نمی نالم
برایم دل تو ارزش دارد نه آنكه زیر پایت جا گذاشته ام
نمی دانم چرا؟
اما چرا میدانم
اگر عزیز بود كه زیر پایت به گرو نمی گذاشتم
باشد برو اما قدری آهسته تر
شاید روزی دوباره دلت بخواهد داشته باشی
پس بگذار قدری جان داشته باشد.

شعر سپید

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند

به روایت دیگر، عشق یعنی…

عشق يعنی با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن

*****
عشق دريک جمله يعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن

*****
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی

*****
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

*****
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن

*****
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

*****
عشق يعنی سوختن يا ساختــن
عشق يعنی زندگی را باختن

*****
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

*****
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی…

عشق یعنی سالهای عمر سخت
عشق یعنی زهر شیرین تلخی بخت

*****
عشق یعنی خواستن٬ لَه لَه زدن
عشق یعنی سوختن پر پر زدن

*****
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

*****
عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن

*****
عشق یعنی لحظه های بی قرار
عشق یعنی صبر یعنی انتظار

*****
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر

*****
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی دست در دست نگار

*****
عشق یعنی آرزو یعنی امید
عشق یعنی روشنی یعنی سپید

*****
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
عشقِ یعنی رد شدن از مرز اوج

سرانجام قصه ی چت…

شدم با چت اسیر و مبتلایش – شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم – تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد – ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش – کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست – ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من – اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم – به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام – که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم – زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده – که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست – زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویا رویی ام او طفره می رفت – هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار – گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود – زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت – توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا – بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا – کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من – بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم – از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست – دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر – نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» – به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت – سرانجامی ندارد قصّه ی چت

اجازه هست عشق… ؟

اجازه هست عـشق تو رو تو کــوچه هــا داد بـــزنـم؟

رو پـشــت بـــوم خــونـــــه هـا اســمتــو فريـاد بزنم؟

*****

اجازه هســـت مــردم شـهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشـــق تــو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟

*****

اجــازه هســت که قــلـبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟

پــيش نگـــاه عـاشـقــت، چشمامــو قــربـونـي کنـــم؟

*****

اجــازه مي دي تا ابد ســـــــر بذارم رو شــونه هات؟

روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟

*****

اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تـــويي؟

دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هـــام تـــويي؟

*****

اجـازه هســـت پنـاه مـن گرمـي آغــوشــــت بشـــه ؟

هــراســمي جـــزاســم خودم،ديگه فراموشــت بـشه؟