باسواد و بی سواد

یک کشتی بود که در آن یک کپتانی جوان و باسواد و یک خدمه پیر و بی سواد مشغول به کار بودند…
پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین کپتان می رفت و به سخنان مرد جوان گوش می داد.

یک شب کپتان جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده ای؟!
پیرمرد پاسخ داد : نه کپتان من هیچ وقت به مکتب و پوهنتون نرفته ام.
کپتان : پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده ای…
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً کپتان درست می گوید و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است…

شب بعد باز پیرمرد به اتاق کپتان رفت.
کپتان امشب پرسید :
– ای پیرمرد آیا بــحــر شناسی خوانده ای؟
– ای کپتان بــحــر شناسی چیست؟ من که درس نخوانده ام.
– ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده ای…
پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و باز در این فکر بود که مطمئناً کپتان درست می گوید و او نیمی از عمر خود را از دست داده است.

در شب سوم پیرمرد به کابین کپتان رفت و این بار کپتان پرسید :
– آیا از علم هوا شناسی چیزی می دانی؟
– کپتان، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مکتب نرفته ام.
– تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می کنی نمی دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می کنی نخوانده ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای…
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده ام. پس حتماً همینطور است.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب را در اتاق خود غم خورد.

اما صبح

کپتان صدای کوبیدن دروازۀ اتاق خود را شنید.
دروازه را باز کرد و پیرمرد در مقابل دروازه نفس زنان پرسید :
– کپتان. آیا از علم آببازی شناسی چیزی می دانید؟
– شنا شناسی؟ منظورت چیست؟
– می توانید آببازی کنید؟
– نه! من آببازی بلد نیستم.
– جناب استاد کپتان !!! شما همه عمرتان را بر باد داده اید! کشتی به یک ‏تخته سنگ برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می توانند آببازی کنند، به ساحل نزدیک می رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می شوند. خیلی متأسفم استاد کپتان! شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد…
عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد آن پیرمرد قضاوت می کرد. یاد یک جمله افتادم که این قسم می گوید:
اگر فکر می کنید که استوارید، بهوش باشید که نیافتید!!!
تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی مانده عمر پیرمرد.
اکثریت وقت ها است که ما وقت خود را صرف آموزش چیزهایی می کنیم که به نظرما می آید که خیلی با ارزش هستند و به آن ها افتخار می کنیم و پیش خود فکر می کنیم که دیگر علامۀ روزگار هستیم و زندگی خود را روی همان آموخته ها پایه گذاری می کنیم.
اما زمانی که با چیزهای ناشناخته روبرو می شویم که شیوه حل کردن آنها را نمی دانیم، خودمان را موجودات ضعیفی می دانیم…
بی سوادان آینده آنهایی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند، بلکه کسانی هستند که نمیتوانند یاد بگیرند.

4 دیدگاه برای : باسواد و بی سواد

دیدگاه‌تان را ارسال کنید :