تو زیبایی… باورکن

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی چوکی چوبی.
پیرمرد از دختر پرسید:
– غمگین هستی؟
– نی.
– مطمئن هستی؟
– نی.
– چرا گریه می کنی؟
– دوستایم مرا دوست ندارن.
– چرا؟
– چون زیبا نیستم
– قبلاً این را به تو گفتن؟
– نی.
– ولی تو زیبا ترین دختری هستی که من تا به حال دیدم.
– راست می گی؟
– از ته قلبم …بلی
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد، کیسه اش را باز کرد، عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت…

3 دیدگاه برای : تو زیبایی… باورکن

دیدگاه‌تان را ارسال کنید :