دفتر زندگی
- ۰۸/۰۱/۸۸
- نوشته های عاشقانم
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمر مان می گذرد
ما همه همسفریم
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمر مان می گذرد
ما همه همسفریم
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین رابا کمتر از مهر و جواب
دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهیها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم… نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان باگوش سپردن به آواز شبانه دورهگردی که از سازش عشق میبارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد..
عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید .
عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد
عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود
و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست !
سکوت را می پذیرم اگر بدانم ٬ روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم ٬ روزی چشمان تو را خواهم سرود
مرگ را می پذیرم اگر بدانم ٬ روزی خواهی فهمید ٬ که ” دوستت دارم ”
وقتی کسی را دوست داری
به او بگو…
فریاد بزن…
فورا…
و در همان لحظه بگو…
و گرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت !
پس خدایا مرا کمک کنید که به او بگویم…
صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش…
به گل گفتم: “عشق چیست؟” گفت: “از من خوشگل تر است…”
به پروانه گفتم: “عشق چیست؟” گفت: “از من زیبا تر است…”
به شمع گفتم: “عشق چیست؟” گفت: “از من سوزان تر است…”
به عشق گفتم: “آخر تو چیستی؟” گفت: “نگاهی بیش نیستم…”
پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت تشکر.
تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت: میدانی که من هیچ وقت نمیگذاشتم تو قلبت را به من بدی و به خاطر من خودت را فدا کنی، ولی این بود وفایت، حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.
چشمانش را باز کرد… داکتر بالای سرش بود.به داکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟داکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.
الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که به تو سر نزدم چون میدانستم اگه بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را به تو بدم… پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدم..امیدوارم عمل پیوند موفقیت آمیز باشه.
(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند…او این کار را کرده بود… او قلبش را به دختر داده بود…
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد… و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرف هایش را باور نکردم…
پس تو هم باورم کن که… خیلی دوستت دارم
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی چوکی چوبی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگین هستی؟
- نی.
- مطمئن هستی؟
- نی.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستایم مرا دوست ندارن.
- چرا؟
- چون زیبا نیستم
- قبلاً این را به تو گفتن؟
- نی.
- ولی تو زیبا ترین دختری هستی که من تا به حال دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم …بلی
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد، کیسه اش را باز کرد، عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت…

در سـراشیـبی که نامش زندگیست
با هــمه بـیــــگانـگی هـا مــــی روم
در ســـکــوت سـرد غـــمگـین زمـان
بـی هـــدف بـی یار و تــنها می روم
می روم شـاید کـــه در دشت بزرگ
بــاز یابـــــم آنـچـه را گــــم کــرده ام